|
سلام اینقدر تنبل شدم که ۱۰۰ بار خواستم بیام اپ کنم اما نشد. این ۲هفته رو همش مریض بودمو وقتم به رفتن به دکتر و سونوگرافی و ......میگذشت. وای چقدر سخت بود.از اول ماه رمضان تا الانم فقط یک روز روزه گرفتم که اونم آخرش از حال رفتم چقدر بد.دوست دارم روزه هامو بگیرم اما نمیشه این روزا خیلی اتفاق افتاد.نمیدونم چطور توضیح بدم. گفته بودم که چند وقته مهران به من اس میده.البته اس ام اساش بی منظور بود.حرفای خیلی معمولی. اما من چند وقت بود احساس کردم که مهران فکر میکنه که من بهش علاقه دارم.اینو یکبار نیوشا هم بهم گفته بود.منم عصبانی شدم و میخواستم هرطور شده بهش بفهمونم که ازاین خبرا نیست چند بار واسه سحر اس میدادو تک میزد تا بیدار بشم.دیگه جواب اس ام اساشو نمیدادم.آخه دلم نمیخواست چنین فکری بکنه. یه شب بعد از سحر این اس رو بهم داد: خوشم میاد هیچوقت دلت تنگ نمیشه.فقط من باید همش اس بدمو تک بزنم.یکم با احساس تر باش.تو وبت نوشته بودی که نمیتونی احساستو به کسی بفهمونی.میتونی ولی نمیخوای.چون هیچ احساسی نداری.بهت بر نخوره منظورم نسبت به منه.یا اینکه.....هیچی بای.نماز روزه هم قبول باشه. منمن شارژم زیاد نبود.اما خیلی دلم میخواست دیگه اونروز همه چیو تموم کنم.بهش تک زدم. اونم دوباره اس داد:حیف که با ۱۴۴ شارژ کردم.وگرنه شارژ میفرستادم.فردا شارژ میفرستم.شما دخترا فقط بلدین آدمو اذیت کنین.فکر کنم از این کار لذت میبرین.آره؟نامرد با موبایل مامان اس دادم:سلام.کدوم کار؟اگه منظورت اذیت کردن و حرص دادنه اره.من واقعا لذت میبرم. ـ نگفتم تایید کن.گفتم منم میدونم ـ شاید شما کم صبرین.همه چی که راحت یه دست نمیاد.برو ببین بهنود تاحالا از دست من چی کشیده.شب بخیر ناز نازو ـ خوبه پس منم باید مثل بهنود بصبرم.تو این ۳سال چرا نفهمیدی.هان؟پس من باید یک ساله دیگه صبر کنم تا بشم مثل بهنود؟یعنی باید من راه اونو برم؟آفرین.خوب حالمو گرفتیمنو بگو دلمو به کی خوش کردم.خدا رو شکر از این که ۵شنبه میخواستم یه چیزی بهت بگم اما نگفتم.وگرنه عذاب وجدان میگرفتم.اشکال نداره خدا منو دوس داشت.(احمق.مثل بچه ها صحبت میکنه ) ـ چیو باید تو این ۳سال میفهمیدم؟؟؟؟؟شما تو این مدت اینقدر سرتون شلوغ بوده و سرگرم بودین که اصلا یاد ما نبودین.الان که همه گذاشتن رفتن و تنها شدین دوباره فیلتون یاد هندوستان کرده و یادتون افتاده ماهم زنده ایم. ـ من از همون اول دوستون داشتم.هروقت میخواستم حرفی بزنم یه جوری با آدم تا میکردی که آدم میترسید حرفی بزنه.خودتم نه که با هیچکسحرف نمیزنیو چت نمیکنی؟ولی میدونم مقصر من بودم.نمیدونم جای بخشش داره یا نه.نگین حرفیو که خیلی وقته تو دلمه بهت گفتم ـ چت یه دنیای مجازیه و فرق میکنه.بهنود هم واقعا برام مثل یه برادره نه بیشتر.درضمن ما خانواده هامونم همدیگرو میشناسن و میدونن که چیزی بینمون نیست.شما هم اگه میخواستین میتونستین خیلی پیش تر از این مثل اون برادرم بشین ـ اهان جوابمو گرفتم.یعنی الان نمیخوام و الان دیگه نمیشه دوستون داشت چون آقا بهنود هستن؟چون خونواده هاتون با هم آشنا هستنو ما غریبه ایم.من تو خونه ی شما با امیر حسین تون مقایسه میشم.من دلم میخواد خودم باشم نه اینکه کسی رو جلوم قرار بدن. ـ من قصد ناراحت کردن شمارو ندارم.خیلیم براتون ارزش قاییلم.اگرم ناراحتتون کردم عذر میخوام.فقط نمیخوام یه طرفه تصمیم بگیری.روی ما به هم باز شده.این حرفا هم باید همون ۳ساله پیش زده میشد.الان دیگه فایده ای نداره.یه چیزایی رو نمیشه فراموش کرد. ـ میدونم.دارم پاش میسوزم. خدا کنه همه چی تموم بشه.دیگه حوصله ندارم بیخود ظاهرمو نشون بدم.فرداشم مهران شارژ فرستاد .منم چون تازه از کلاس زبان اومده بودم هنوز جوگیر بودم باهم انگلیسی حرف زدیم.آخرم میخواستم دیگه باهاش صحبت نکنم گفتم تازه از کلاس زبان اومدم خیلی خستم خوابم میاد. اونم گفت تو همینجوری با این زبونت ۱۰ نفرو حریفی.دیگه کلاس رفتنت چیه؟ ****************************** این چیزارو نمیخواستم تو وبم بنویسم.به نظرم خیلی بی ارزشه.اما نیوشا اصرار داشت که بنویسم.میگفت بزار بچه هات بدن بخونن و بخندن این نیوشا هم دیگه منو کشت.دیوونست.هر روز ماشینو میگیره منم مجبور میکنه میگه بریم بیرون.بابا حالم بهم خورد دیگه.یعنی نمیشه من یه بار بعد از افطار تو خونم باشم؟؟؟!؟!! راستی تو ماه رمضان کلاس ویالن رو کنسل کردم.آخه روز اول که روزه گرفتم حالم بد شدو نتونستم برم. نماز روزه هاتون قبول یا علی + نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 2:19 بعد از ظهر توسط نگین |
دوشنبه /سه شنبه /چهار شنبه با نیوشا و مهران رفتیم بیرون. همش هم تریا جنگل.خوب چیکار کنیم.سه تاییمون بیکاریم دیگه.هر روز باید بریم بیرون. پنج شنبه که نیمه شعبان بود رفتیم کنسرت حمید عسگری. بازم خودمون سه نفر بودیم.واییی آدم از دست نیوشا و مهران روانی میشه.همش دعوا میگیرن. نیوشا به مهران گفت آهنگ بعدی نظر من راجع به تو .ای جااان عجب آهنگی اومد.این بود: میخوام تلافی بکنم چشمای تو یادم میاد میخوام برم از پیشه تو .... جالب بود.مهران یکم ناراحت شده بود.منم گفتم خوب اشکال نداره.آهنگ بعدی هم نظر مهران راجع به نیوشا.اونا هم قبول کردن.این اومد: گریه های تو واسه من دیگه هیچ رنگی نداره نمیخوام بامن بمونی توبرو از روزگارم دیگه جایی نداری توی این قلب شکسته زندگی باتو محااااال خیلی جالب بود.دقیقا در جواب نیوشا بود.مهران ساعت ۱۱ بلیط داشت.میخواست بره تهران.ساعت ده باید میرفت خونه وسایلشو جمع کنه.خداحافظی ای بسی طولانی کردیم.این حمید هم بد جور با ما همکاری میکرداااا.نیوشا با مهران تا بیرون سالن رفت.وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم این آهنگ بود: وقته رفتن نمیخوام ببینمت میدونم ببینمت کم میارم اگه یگ لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا میزارم اگه خونسذد نگام به دل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه ..... خداروشکر دیگه مهران رفته بود بیرون و خنده های منو نیوشا رو ندید.اگه میفهمید......... نازی.دلم واسش تنگ شده.دوشنبه یا سه شنبه بر میگرده. ماهم ساعت ۱۱ که کنسرت تموم شد برگشتیم.تو حیاط رو زمین نشسته بودم تا احمد بیاد دنبالمون بریم النگ دره. همین یا علی + نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 5:44 بعد از ظهر توسط نگین |
چند روزی بود که با میلاد که یکی از اعضای فعال کلوبه آشنا شده بودم.آقا میلاد معمولا هر چند وقت یه میتینگ تفریحی واسه بچه های گرگان برگذار میکرد.یه جایی رو انتخاب میکردن و همه اونجا بچه هایی که میخواستن بیان اونجا جمع میشدن و خوش میگذروندن.
منم از میلاد که مدیر گروه بود در این مورد پرسیدم.اونم یه لینک برام فرستاد و گفت توش عضو شو که هرکار کردم نتونستم.بهش گفتم .گفت عیبی نداره کارتو با من. قرار بود اینبار بچه ها برن آبشار زیارت.منم چون اونجا کسی رو نمیشناختم و تنها بودم بهش گفتم که با خواهرم نگار میام.میگفت همه بچه ها تا ساعت ۸ فلکه کاخ جمع میشن بعد با ماشین میان بالا.که من قبول نکردم.گفتم ما تا اون موقع نمیتونیم خودمونو برسونیم شما برین ما خودمون ماشین داریم میایم. خلاصه روز جمعه که میخواستیم بریم نیوشا و مهران و احمدم اومدن. حالا وقتی رسیدیم اونارو نتونستیم پیدا کنیم احمد هم دور زد رفتیم سفید چشمه.وااااااااااای تنها روزی که تو این ماه به من خوش گذشت اونروز بود.خیلی خوب بود.نیوشا رو پایین گذاشتیم خودمون(من مهران نگار احمد)رفتیم تا چشمه ی بالا. خییییییلی خوش گذشت.راستی بهنامم دیدیم(همون دوچرخه سواره)نمیدونم مهران به اون حسادت میکرد یا ازش بدش میومد چون همش با حرص نگاهش میکردو زیر لبی فحشش میداد. احمدو نگار زودتر رفتن پایین که ماشینو بیارن.بهنام یکم دورتر از ما نشسته بود رو تنه درخت.منتظر دوستاش بود اما مهران حرصش میگرفت.بعدم چایی گذاشتو رفت بهنامو صدا کرد گفت بیا چایی بخور خستگیت در بره(میخواست حرص منو در بیاره.فکر میکرد با این کارش منو میتونه عصبانی کنه.تو خیالش فکر میکرد من از اون جوجه فنچول خوشم میاد)بهنامم که بنده خدا از روز اول از مهران میترسید عین موش یه گوشه نشسته بود.چاییشو خورد بعد دوستاش اومدن رفت. راستی نانازم با خودمون برده بودیم(خرگوشه نیوشا)اینقدر شیطونی میکرد که خسته شده بودیم.اونقدر که علف و برگو .... خورده بود وقتی برگشتیم خونه وسط اتاق ولو شده بود. دیروز و امروز با نیوشا و مهران و وحید پسر عمه مهران میرفتیم بیرون.همش هم کافه. فردا هم دوباره میخوایم بریم کوه.خدا عاقبت مارو بخیر کنه از الان دلم شور یک شنبه رو میزنه.واسه کلاس ویلن.زیاد تمرین نکردم.میترسم خراب کنم یا علی + نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 2:4 قبل از ظهر توسط نگین |
بعد از اون روز یادمه که یک شنبه بود که مهران بهم زنگ زد.ظهر بود.یه جوری صحبت میکرد.هی میگفتم حرفتو بزن ولی اون هی قول میگرفت ازم که بعدش ناراحت نشم و کاری نکنم.بالاخره زورش کردم که حرفشو بزنه مهران :تو یه وبی داشتی که توش خاطراتتو می نوشتی -خوب؟(عصبانی شده بودم)رفتی سرش خوندیش آره؟آدرسشو از کجا گرفتی؟نیوشا بهت داده بود نه..............(اصلا مهلت نمیدادم که حرفشو بزنه) مهران:آره.از صفحه ی اول تا آخرش.حالا چرا رنگت پرید؟ -اتفاقا برعکس.راحت شدم.چیزایی که باید تو روت میزدمو خودت فهمیدی.حالا دیگه بهتر شد.اما خاطرات آدم یه چیز خصوصیه.باید قبل از اینکه میخوندیش ازم اجازه میگرفتی.اینکارت یه نوع بی ادبی و بی احترامی بود. خلاصه در این مورد صحبت کردیم.بعدم کلی قسمم داد که نیوشا نفهمه.بعد قطع کرد.نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد.گفت نگین نری به کسی بگیا.اصلا بهم ریختم.نگیا منم خیالشو راحت کردم که نمیگم. گفت فردا که مبعثه اگه کلاس نداری بیا با بچه ها بریم جنگل.میخوایم شبم اونجا بمونیم.منم گفتم شاید اومدم.قول نمیدم. دوشنبه ۲۹/۴/۸۸ دوباره زنگید کفت ما ساعت ۴ میریم جنگل توهم بیا. منم رفتم خونه نیوشا وسایلو جمع کردیم.رفتیم دونبال مهلا.مهران با دوستش رفته بود بیرون.گفت ما بریم اون خودشو میرسونه.رفتیم تپه نوراشهدا نشستیم تا مهران اومد.۲دقیقه نگذشت که نیوشا و مهران باهم دعوا گرفتن.بعدشم مهلا با مهران.(بس که بد اخلاقه).مهلا از همون جا قهر کرد و شروع کرد به گریه کردن.۱ساعت که نشستیم مریم خواهر شوهر ندا با مسیحا پسرش که ۳سالشه اومدن پیشمون.جایی که نشسته بودیم خیلی بد بود.همه بسیجی و حذب اللهی بودن.ماهم سختمون بود.وسایلو گرفتیم رفتیم پایین تر نشستیم. هیچوقت بیرون رفتن با اینا خوش نمیگذره.چون همش باید یه گوشه بشینیم و همدیگه رو نگاه کنیم.همین منم که حوصلم سر میرفت به مهلا میگفتم بیا بریم تو پارک بشینیم حداقل دوتا آدم غیر از خودمون هست که نگاش کنیم. ساعت ۱۰ بود که شوهر مریم بهش زنگ زد گفت از شیراز براشون مهمون اومده.مهلا هم که از مهران ناراحت بود گفت منم میخوام برم خونه.هرچی بهش گفتم نرو گوش نکرد.هی میگفت اگه تو الان جای من بودی مهران میومد نازتو میکشیدو ازت معذرت خواهی میکرد(نیاد.کسی زورش نکرده که)خلاصه اونم رفت.موندیم منو نیوشا و مهران.قرار شب موندنمونم که کنسل شد.منتظر موندیم تا احمد بیاد دونبالمون برگردیم. باااااز من حوصلم سر رفت.اینبار شیطنتم گل کرده بود.حالا که مهلا نبود میخواستم مهران و اذیت کنم.وای بنده خدا رو چقدر اذیت میکردم.دلم براش میسوختا.ولی حرصش که در میومد خوشحال میشدم ولی بعد دیگه بحثو جدی کردم.گفتم پاشو(دراز کشیده بود) میخوام بزنم تو صورتت ببینم چیجوریه.اونم گفت اگه تو بزنی منم میزنم. منم گفتم اون موقع باید بری بمیری که دست روی یک خانوم بلند کردی. خلاصه این گفت و گوها ادامه داشت.اون قبول کرد که بزنم تو صورتش.البته اونم گفت بعدش اونم باید بزنه که منم قبول کردم.اما قبلش ازش کلی قسم و قول گرفتم که بعدش نباید ناراحت بشه(اخه من خیلی محکم میزنم.حالا طرفم هرکی میخواد باشه) آخ خ خ خ خ اگه بدونین چطور خوابوندم در گوشش.فقط ۵دقیقه صورتشو نگه داشته بود.ناگفته نمونه که گریه هم کرده بود نیوشا که همون موقع گفت آخیییییش.دلم خنک شد. اخی.دلم براش سوخت.خودم اشکاشو پاک کردم.بعدم گفتم حالا نوبت تو.بزن ببینم.اونم بعد از اینکه یکم دردش کمتر شد گفت واقعا اصلا فکر نمیکردم اینجوری بزنی.باور کن تاحالا از بابام هم چنین سیلی ای نخورده بودم. گفتم آخی.اشکال نداره بزرگ میشی یادت میره.حالا بیا بزن دیگه. اونم دستشو میاورد بالا که بزنه من جیغ میکشیدم و میگفتم خیلی خری اگه یه خانومه محترمو بزنی اما چون قول داده بودم بازم میگفتم اشکال نداره بزن.یه بار از دهنم پرید بهش گفتم بیشعور اونم گفت بیخیال تو مردش نیستی بعد رفت کنار اتیش.دیگه اینقدر اصرار کردمو قرقر کردم تا لجش دربیاد و بزنه ببینم چیکار میکنه. اونم یهو عین گاو(بلا نسبت گاو)پرید و یه سیلی تقدیمم کرد.نمیخوام ادعا کنم که ناراحت نشدم یا درد نداشت.چرا محکم زد.اما جی خوبی نزده بودواسه همن زیاد دردو حس نکردم.(عزیزان من سیلی زدن قاعده داره.مثل این آقا مهران رو گونه ی طرف نزنین چون فقط خودتونو خسته میکنین اونی که زدیش دردو زیاد حس نمیکنه.حالا یاد گرفتین؟؟؟؟؟) ناراحتم شدم.اما چاره ای نبود.قول داده بودم.پس دیگه نباید ناراحت میشدم.۲دقیقه بعد احمد اومد.شام خوردیم .موقع شام مهران ادا در میاورد مثلا هنوز صورتش درد میاد.منم گفتم بیخیال فراموش کن.اون گفت من میترسم تو فراموش نکنی.گفتم من همون لحظه از یادم رفت.چون نمیخوام روزمو خراب کنم. برنامه ی روز جمعه رو شب مینویسم.الان هم خسته شدم هم میخوام برم بیرون.اگه غلط املایی دارم ببخشید.وقت روخوانی ندارم یا علی + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 7:35 بعد از ظهر توسط نگین |
” من بی تو هیچم اگه عاشقت نبودم اگه دل به تو نبستم اگه شِکوه دارم از تو دل کنده بودم اگه همزبون نبودم اگه سرد و مرده بودم اگه شِکوه دارم از تو داداش بهنود مرسی.خیلی ماهی + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 5:20 بعد از ظهر توسط نگین |
۱ساعتی میشه که از کوه اومدم.با مهران دعوا گرفتم.خیلی ازش بدم میاد.خیلی چندشه.مثل یه بچه ی لوس رفتار میکنه. شب بهش زنگ زدم گفتم فردا چه ساعتی حرکت میکنیم؟گفت ساعت ۷ میام دنبالت.حالا من ساعت ۵ بیدار شدم.تا ۶ آماده شده بودم و نشستم یکم تلویزیون تماشا کردم تا ۷.ساعت شد ۷:۱۵ نیومد.اعصابم خورد شد.آخه همیشه بدقولی میکنه.هیچ وقت سر موقع کاراشو انجام نمیده.حالا هرچی بهش میزنگم هم گوشی خودش هم گوشی خواهرش رو سایلنت بوده و نمیفهمیدن.جفتشون خواب مونده بودن. زنگ زدم و کلی قر زدم سرش.بعدم گفتم من سر پل وایمیستم زود بیاین اونجا.خلاصه با نیوشا رفتیم اونجا.تا مهران و مهلا بیان ساعت شده بود ۸.تاکسی گرفتیم و رفتیم ناهار خوران.دیگه از اینجا کارمون شروع شد. هنوز ۲قدم راه نرفته بودیم که نیوشا خانوم شروع کردن به قر زدن که وااااااای مهران من حوصله بالا رفتن ندارم و پاهام درد میکنه خستم و از این بهانه ها(آقا مسلم تحویل بگیر) دیگه مهران به زور دستشو میگرفت می کشیدش بالا.تا چشمه رفتیم دیگه نیوشا نیومد ماهم همونجا نشستیم بساطمونو پهن کردیم.مهرانم رفت دنبال چوب جمع کردن و چایی درست کردن و قلیون.ما روی یه تپه نشسته بودیم که زیر اون ۵تا پسر از شب قبل اومده بودن و چادر زده بودن.یکیشون شلوارک گل گلی پوشیده بود.نیوشا می خندید میگفت نگین این شوهر توها
خلاصه بعد از چایی خوردن و رفع خستگی شروع کردیم به اذیت کردن مهران.مهلا خواهرش که اصلا نمیتونه حرفی بهش بزنه.چون تو خونه دمارش رو در میاره.ندا هم زیر زبونی یه چیزایی میگه.اما چون نمیتونه به من چیزی بگه تا میتونم سربه سرش میزارم.البته اونم نمیشینه نگاه کنه ها.اونم جواب میده اما همیشه آخرش میگه تسلیم.تو بردی من و مهلا حوصلمون سر رفته بود رفتیم قدم بزنیم.یه گروه پسر هم سن و سال ما با دوچرخه از کوه بالا اومده بودن.واسمون سوال شده بود که این خنگولا چرا دوچرخه آوردن؟؟؟؟اخه راه خیلی سخت و ناهمواره از یکیشون پرسیدم گفت دوچرخه رو میاریم بالا بعد با دوچرخه لیز میخوریم میایم پایین.رو یه سنگ نشستیم آهنگ گوش دادیم بعد رفتیم پیش بقیه.دیدم نیوشا تنهاس.گفتم پس مهران کو؟گفت رفته پیش شوهرت(همون شلوارک قرمزه) همه پسرا باهم رفته بودن تو چادر و نمیدونم چیکار میکردن.من ناراحت شدم که چرا مارو ول کرده رفته هی بهش میزنگیدم تا اعصابش خورد بشه.اونم یه بار از چادر اومد بیرون خندید گفت اینقدر که تک زدی گوشیم خاموش شد.خلاصه بعد از ۴۵دقیقه اومد منم باهاش دعوا گرفتم اونم قهر کرد.پسر گنده خجالت نمیکشه.عین بچه ها قهر میکنه. منم اهمیت ندادم.دوباره با مهلا رفتیم بگردیم که دوچرخه سوارارو دیدیم.باهاشون صحبت کردیم.گفت امروز واسه سومین بار داره از کوه میره بالا. خیلی دوست داشتم ببینم چطوری اینکارو میکنه واسه همین وقتی گفت اگه دوس دارین بیاین باهم بریم همراهش رفتیم.البته به مهران گفتم بعد رفتم.(که بعدا نق نزنه) خلاصه با مهلا و اون پسره که بعدا فهمیدیم اسمش بهنامه رفتیم بالا.یه کوچول حرف زدیم.ذرست هم سن من بود.رشته فنی میخوند.دیگه خسته شدم گفتم بریم پاین دیگه.اونم که دیگه از دوستاش جدا شده بود قبول کرد. وااای اینقدر باحال میرفت.خیلی ماهر بود.رسیدیم به جایی که نشسته بودیم ازش خداحافظی کردیم. که مهران گفت تو و مهلا برین پایین ما بعد میایم.رفتیم پایین رو صندلیا نشستیم که دیدیم دوباره بهنام برگشته.کناره ما وایستادو کلی حرف زد.در حین حرف زدن همش با چرخش اینور اونور میرفت.مهران که اومد گفت از پله ها برین بالا بشینین تا احمد بیاد دنبالمون.از دور میدید که داریم با بهنیم می حرفیم.واسه همین در گوش مهلا گفت اگه بهش شماره داده باشی وای به حالت. منم از این حرفش واقعا ناراحت شدم.از قبل هم که باهاش قهر کرده بودم دیگه حتی از کنارشم راه نمیرفتم.وقتی رفتیم پیش نیوشا با طعنه بهش گفت خانوما داشتن با اقا بهنام حرف میزدن. منم عصبانی شدم باهاش بحث کردم.به خدا اگه مهلا و نیوشا نبودن میزدمش آخرم گفتم :من هیچ حرفی با تو ندارم. اونم گفت آخ جون(دقیقا جوابی بود که همیشه وقتی مهران به شوخی قهر میکرد بهش میگفتم) من ازشون جدا شدم رفتم رو یه سنگ نشستم.نیوشا و مهلا همش میومدن که مثلا جای اون معذرت خواهی کنن.مهلا می گفت نگین باز خوبه که تو اجازه داری حرفتو راحت بزنی.ما که اگه حرف بزنیم کارمون ساختس. احمد که اومد رفتم پیشش نشستم اون یکم شوخی میکرد که بخندم.اخرهم مهران اومد پیشم عذر خواهی کرد.به ظاهر بخشیدم.ولی یادم میمونه. از مهران بدم میاد از مهران بدم میاد از مهران بدم میاد از مهران بدم میاد ازش بدم میاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 7:35 بعد از ظهر توسط نگین |
سلاااااااااااام علیکم.
بهبه.بعد از مدتها اومدم به وبم سر بزنم وااااااااااااای همه نظر خصوصی دادین و تهدید کردین.دستتون درد نکنه.بابا بچه که زدن نداره بازم به معرفت بعضیا که مارو بی معرفت و نامرد میدونن.دم همتون گرم.خیلی گلین.هیچ گله ای هم نیست.هرکس یه نظری داره دیگه. بگذریم از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟نمیدونم. آها چند روز پیش تو خونه بحث انتخابات و این خرابکاری های ما بود.مامان . بابا که همیشه بی طرفن دوست ندارن ما تو سیاست باشیم.اما برعکس ما ۳تا خواهر سرمون درد میکنه واسه این کارا.از چیزیم نمیترسیم. مامان به من میگفت دیوونه با اینکارات اگه گیر بیفتی باید تا آخر عمرت همین جا بمونی و بپوسی.قید تحصیل تو کشور دیگه رو هم بزنی.چون ممنوع خروج میشی.اقامت هم بهت نمیدن. منم میخندیدم و میگفتم عزیز کاری نداره که.یه منگل مثل مهران و میگیرم عقد میکنم بعدم از راه آبی روسیه در میرم چون شوهرم تو ایران مونده بهم اقامت مبدن را۳۰ احمد واسه نیوشا یه خرگوش ناناز خریده.اینقدر کوچواو و نانازهههههههههههه.گوگولیه منه. منم دلم کوالا میخواد برنامه های تابستان رو هم فعلا اینجوری تنظیم کردم.شنبه و ۲شنبه کلاس زبان.۱شنبه ها هم ویلن وااااای که چقدر ویلنمو دوست دارم.هیچ وقت روز اول کلاسمو یادم نمیره.خیلی اوایل برام سخت بود جناب (.)که کامنت خصوصی گذاشتی و واسه من شاخ و شونه میکشی.چیزایی که گفتی جرات بزرگ تر از خودتم نیست.احترام خودت و نگه دار.پدر من از حمایت کننده هیچ احمقی نیست.اگرم تونستی منو پیدا کنی یه جاییزه داری . خوب مهلا جون من چیکار کنم خطا خرابه.هرچی میزنگم نه من صدا تورو میشنوم نه تو صدا منو. فردا قراره با مهران و مهلا خواهرش برم کوه.شایدم نیوشا اومد.البته هنوز قطعی نیست.تا شب معلوم میشه یا علی + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 3:32 بعد از ظهر توسط نگین |
خاطرات بالا نوشته ی یه بابای مهربونه که واسه همسرو نی نیش نگران شده.این مطلب و از سایت:نینی سایت برداشتم. چون خوشم اومد اینجا گذاشتمش. یا علی + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 4:0 قبل از ظهر توسط نگین |
این چند روز اتفاقات خیلی زیادی افتاده.نمیدونم کدومشون و بگم
تو این یه هفته تقریبا هر روز من و نیوشا میرفتیم بیرون تفریح.یا بازار یا ناهار خوران.خلاصه خوش میگذروندیم. گاهی اوقات مهرانم باهامون میومد.وقتی مهران هست من یکم معذبم.مخصوصا این روزا که احساساتش دوباره فوران کرده.من به علاقه ای که بهم داره احترام میزارم.اما نمینونم قبولش کنم.یه جوریه.زیادی مهربونه.زود دل آدم و میزنه. به نظرم آدم بی غیرتیه.نمیدونم.شایم واسه اینکه ما ناراحت نشیم بهمون چیزی نمیگه.در کل نمیتونم اونو به غیر از یه فامیل دور قبولش داشته باشم. نیوشا و مهران باهم خیلی صمیمین.نیوشا میشه زن دایی مهران.۲روزه که باهم قهرن.نیوشا یه اشتباهی کرده.مهرانم هرچی بهش میگه اون قبول نمیکنه. دیروز قرار شد من و نیوشا تنها باهم بریم ناهار خوران.رفتیم قوری(یه مجتمع تفریحی)یه ربع که نشستیم حوصلمون سر رفت.زنگ زدم به مهران بهش گفتم ما الان تو قوری هستیم.دیدیم اینجا کسی نیست باهاش شوخی کنیم و بهش تیکه بندازیم(مهران همش میگه تو به من تیکه میندازی)اگه حوصله داری بیا پیشمون. چند دقیقه بعد زنگ زد گفت برین بالا روبه روی هتل راه و ماه تو تریا جنگل.ماهم رفتیم.نزدیک۴۵ دقیقه جلو تریا وایستادیم.تا مهران رسید.تا اومد من شروع کردم به غر زدن که چرا دیر اومدی. اونم فقط گفت همه که سر من داد میزنن.توهم روش رفتیم داخل نشستیم.قلیونو چایی گرف.من که قلیون نمیکشم مجبور شدم فقط چایی بخورم.دوباره نیوشائ مهران باهم دعوا گرفتن.منم فقط بهشون میخندیدم.آخرم آشتیشون دادم. یه مدت بود که مهران به من اس ام اس میداد.حرفای خیلی ساده و معمولی.بیشتر از نیوشا گله میکرد.البته نیوشا میدونست که ما باهم صحبت میکنیم.ولی به روی مهران نمیاورد.واسه همینم گوشیه مهران و گرفت رفت .وقتی رسید به اس ام اسای من به مهران نشونشون داد گفت این کیه که اسمشو گذاشتی نینی؟ اونم با این خیال که ندا چیزی نمیدونه حول شد.خیال میکرد الان ندا ناراحت میشه و دعوا میگیره.واسه همین یه دروغ سره هم کرد.البته گفت منم اما گفت واسه خیلی وقت پیشه.بعدم در گوشه من گفت آبرومون رفت موقع برگشت دوباره اون ۲تا سر موضوع قبل دعوا گرفتن.البته شدیدتر از قبل.سر کوچه که پیاده شدیم نیوشا تند تند رفت.من موندم و مهران. اصلا نمیفهمیدم چی می گفت آخرم دم در خونه گفت میخوام یه چیزی بهتون بگم و باهاتون صحبت کنم اما الان وقتش نیست. بعدم رفت. همین بود دیگه.از پسرایی که خیلی زود خودشونو میبازن خوشم نمیاد.خیلی ضعیف النفسن. راستی مهلا من جواب اس ام اس هاتو میدم اما چون نوع خطامون باهم فرق میکنه خیلی دیر میرسه.فدات بدرود + نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 5:57 بعد از ظهر توسط نگین |
بالاخره امتحانا هم تموم شد.این چند روزو باید با ترس و اضطراب بگزرونیم تا نتیجه ها معلوم بشه.تو امتحانا خیلی ضعیف شده بودم.همش سر جلسه سر گیجه داشتم که به خاطر کم خوابی بود. این روزا هم که به خاطر انتخابات کزایی شون تو هر شهری آشوب و بلواس.جای شما خالی روز ۲شنبه با نگار زدیم بیرون.اول رفتیم دریا دور زدیم و عکس گرفتیم.بعدم تصمیم گرفتیم بریم ستاد موسوی شلوغ کنیم. جلوی ستادا که اصلا جا نیود.فقط یه ستاد خلوت تونستیم نزدیک دریا پیدا کنیم.نگار من و پیاده کرد خودش رفت دور بزنه تا ماشین و پارک کنه.منم رفتم توی ستاد تا پوسترو شال سبز بگیرم. دمش گرم اقاهه هرچیزه خوبی که داشت چندتا به من داد.همون جا هم ازش چسب گرفتمو یا علی ........شروع کردیم به درست کردن ماشین.دست پسرای گل شهرمونم درد نکنه که اینقدر با حرفاشون به ما امید و قوت قلب میدادن.یهو یکی اون وسط به من گفت آخه تو که سنت به رای دادن نمیرسه چرا اینقدر جوش میزنی!!!!!!!!!!!!!!!! خودم یه لحظه موندم که نکنه ای یارو منو میشناسه؟؟؟؟؟؟؟؟آخه من چهرم خیلی بیشتر از سنم نشون میده.اون از کجا فهمید نمیدونم. خلاصه کاره ماشین تموم شدو با طرفدارای موسوی شروع کردیم به بوق بوق بازی. وای که چقدر طرفدارای محمود۱۳ بی ادب بودن(هرچی فحش تو دهنشون بود به ما میگفتن)خیلی بی فرهنگ بودن. منم که شال سبزارو از ماشین بیرون نگه داشته بودم هی میومدن از دستم چنگ میزدن من یکی دیگه از کیفم در میاوردم دوباره میبستم به دستم حالشون گرفته میشد(اینقد وحشی بودن چنگ میزدن دستام درد گرفته بود) دیگه بعد از اذان خیابون خیلی شلوغ شده بود.درست نزدیکای مسجد بودیم که یه موتوری اومد کنار ماشین ما گفت فقط فقط احمدی نژاد.همینطور که داشت بلبلی میکرد چون کنار بلوار بودو فاصلمون خیلی کم بود به ماشین ما کشیده شد بعدشم افتاد داغون شد(البته تقصیر ما بود) تموم میر حسینیا داد زدن که بیرین نایستین منم جای گریه خندم گرفته به نگار میگم واینستا برو. خلاصه در رفتیم.رفتیم تو کوچه های سمت دریا که تنگ و تو در توان.یکی از بچه های ستادم اومد پیشمون.کمک کرد سریع تمام پوسترا و پارچه هارو کندیم.چون اون قسمت شهرو هم بلد نبودیم اون با موتور جلو میرفت ماهم از پشتش. اون موتوریه هم که زدیم ناکارش کردیم دوستش پاهاش داغون شد و بردنش بیمارستان.ماهم اصلا به روی خودمون نیاوردیم. فرداش به بابا گفتیم.بابا گفت حقش بود.حالا بره هرچی خسارت داره از احمدی نژادش بگیره میخواست گه اضافی نخوره.بعدم افسر یه کروکی به نفع ما کشید.(از فواید اینکه بابای آدم همه کاره شهر باشه همینه دیگه) روز ۴شنبه هم که دیگه غوغا بود.مخصوصا ناهار خوران.سیبزمینی رو گرفته بودن نخ بسته بودن میگفتن مدال احمدی نژاد. یهو یکی رفت رو ماشین وایستاد همه رو صدا کرد .گفت بچه ها میدونین احمدی نژاد تز کجا اومده؟ همه باهم گفتن نهههههههه ـ بگم؟ ـ بگو ـ بگم؟؟؟؟؟؟؟ ـ بگو بعد همه شروع میکنن به جیغ و دست زدن. دیشب با نیوشا و مهران رفتیم ناهار خوران.آخی چقدر مهرانو ضایع میکردم و می خندیدم بهش.دلم براش سوخت. واقعا ایرانیها بی لیاقتن. ارزشتون بیشتر از آدمایی مثل محمود۱۳ نیست.آخر کار خودتونو کردینو رای آورد.البته با تقلب. امروز ساعت ۵:۳۰ همه برای اعتراض و تظاهرات برای این رای گیری پر تقلب تو خیابونا جمع میشن.منم الان میخوام آماده شم و با نیوشا برم. یا علی + نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 4:49 بعد از ظهر توسط نگین |
|
| ||||||